«نیلوفر مهتاب» در دوشنبه
| 8 مهر 1389 ساعت 10:10 |
«نیلوفر مهتاب» مجموعه اشعار ملک نعمت شاعر جوان تاجیک و عضو کانون نویسندگان تاجیکستان در شهر دوشنبه توسط انتشارات «ادیب» با شمارگان 2000 نسخه منتشر شد.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، دکتر «ملک نعمت» شاعر تازه گوی تاجیک که بیشتر شعر سنتی و سپید میگوید در سال 1959 در شهرستان مستچاه استان سغد به دنیا آمد. پس از ختم بخش سخنوری دانشکده آموزگاری شهر خجند، مرکز استان سغد، او به کار تدریس پرداخت و تاکنون از این کسب امرار معاش میکند.
نمونه اشعار اني شاعر تاجيك در مطبوعات این کشور و نیز مجموعه های دسته جمعی«نیش نوش» (1988، دوشنبه)،” چشمه شاعر”(1996،خجند) و” خورشید های گمشده”(تهران،1998) به طبع رسیده اند. «مثنوی نوی» که در هوای «مثنوی معنوی» مولانا سروده شده نیز از او چاپ شده است.
گل مهتاب می ریزد به چشم روزنم امشب
در این ظلمت کسی بیدار اگر باشد منم امشب
کسی چون من نمینوشد شراب ذوق تنهايی
فرشته ره نمی یابد به بزم روشنم امشب
نمونه ای از سروده های اوست.
خانم فرزانه،شاعر مردمی تاجیکستان که بر این کتاب پیشگفتار نوشته میگويد: «در شعر ملک نعمت زندگی معبد بزرگی است. شش جهت در چشم شاعر چون جای نماز گسترده میشود و او در حال و هوای صوفیانه به نیایش می پردازد. ظاهراً حرفش با تمکین و یک نواخت می نماید، اما در پیراهن تمکین نفری هست که جانش مظهر رستاخیز هاست»
گفتنی است دکتر ملک نعمت به جز شعر در نثر تخیلی،طنز،درام و ترجمه نیز آثار فراوان دارد.
گزاشگر: شاه منصور شاه میرزا
ملكنعمت نعمتزاد
زلال تلخ
مرثیه به مرگ پسرم آ ذرنوش
آذرا
وا جگرا
غوره مرگا پسرا
بعد مرگت نه به بام و نه درا
نیست یک لحظه ز فیض و زخوشی ها اثرا
مانده ام زار و پریشان و شکسته به میان دو سرا
انتظارم که بیاید مگر از تو خبرا
کارم اما شده از بد بترا
رحم کن بر پدرا
بی خبرا
بدرا
نامه منظوم
درود، ای دوست!
درود، ای آن که یادت همره شبهای بیمهتاب من بوده،
درود، ای آن که مردم ز-اشتیاق روی خندانت،
دمی از غم نیاسوده.
نمیدانم، چه اسراریست در سیمای دلبندت،
که مانند گل ورتاج مردم رو به خورشید تو میآرند.
و من وامانده در کنج فراموشی،
قلم در دست و دفتر باز
حسرتنامه میگویم به جای شعر.
و این شعری، که میگویم،
نشان یک شب دیوانهاوضاع است.
من از دردی، که میگفتم،
کسی آگه نمیگردید.
ترا میداشتم من دوست…
ولی با کس نمیگفتم،
تحمل پیشه میکردم.
و خود اندیشه میکردم:
اگر چه چشم من از دیدن روی تو ناسیر است،
هوسبازی دیگر دیر است…
ولی، آوه چه خوشبختی!
دوباره آمدی بر عالم من از جهان شعر،
پس از صد سال رهپایی!
پس از آن، که بهار گلفشان عمر من بیغونچه و برگ است،
پس از آن، که مرا اندیشه مرگ است.
ولی، خوش آمدی!
با سحر و افسون وجود خویش،
مرا تو زنده میداری.
و جام خالی قلب مرا از بادههای زندگی آگنده میداری.
نباشی تو اگر در دور و نزدیکم،
دروغم من،
چراغ بیفروغم من!
فال انفعال
آن شبی، کز من گذشتی،
بود عالم تاریکستان.
fوسّه به من شاد میبود،
گریه بر من خنده میکرد.
لیک روزی سرحد نفس و هوسها را بریدم،
تا به مرز عالم دیگر رسیدم.
شاد کردم غصّه را،
خنده کردم گریه را.
من دیگر با همچو خود عشقی ندارم،
عاشق پروردگارم!
قانون شکست روشنایی
آشکارم، حجاب میشکنم،
آذرخشم، صحاب میشکنم.
آن شهابم، که قصد اگر سازم،
شیشه آفتاب میشکنم.
نشیکست آرزو به بیداری،
آرزو را به خواب میشکنم.
روزی وصل او اگر یابم،
روزه را با شراب میشکنم.
نبض در من نمیشود احساس،
ساکتم، اضطراب میشکنم.
ابتدا نوحه میکنم بر خویش،
انتها چون رباب میشکنم.
زندگى آه است
عمر كوتاه است
جسم ميرنده
زنده ارواح است
به بقا ره نيست
به فنا راه است
مرگ همچون باد
آدمى كاه است
نيكطاليعرا
قفل مفتاح است
بخت چون برگشت
كفش هم چاه است
حقطلاشانرا
خزر همراه است
نااميد ابليس
اكبر الله است
اى خورشيد
اى قرعان روشناى
در سوره هاى نور تو
سدها هزار آيه روشن منظم است
بنياد زندگى ز وجود تو محكم است
اى خورشيد
اى قبله ئ زردشت
اى زادگاه نور
و اى تجلئ طور
اى يد بيضى و اى معجز عصى
در حقيقت تو هيج شكى نيست
وقتست، كه هفتاد قوم روى زمين
بر گرمى وشهامتت ايمان بياورند،
آن قدر از براى من از من قرينترى
تا آخرين تپيدن دل ميستايمت
زيرا، كه بعد خدا ميشناسمت
برگ خواهش از گل هستى
نگاه تشنه ئ من آب رخسار تو ميخواهد
دل غمگين من نرمى گفنار نو ميخواهد
تو ميخندى و يخهاى دل من آب ميگردد
زمستان وجودم موج انوار تو ميخواهد
در اين عالم نباشد هيج كس تنهاترى چون من
غرور سركشم زنهار زنهار تو ميخاهد
گزشتى بيترحم از برم باد خزان افشان
چه چاره، برگ و بارم دست ترار نو ميخواهد
اگر سد قرن دگر بگزرد از روزگار من
همانا دل كند اسرار كه بارى تو ميخواهد
تهى شد كاسه اى چشمان من از دانها ى اشك
كه باز آگندگى از عكس رخسار تو ميخواهد
آمدنها رفتنى دارد
لب كشادن گوفتنى دارد
در محبت اعتبارى نيست
دوست در پى دوشمنى دارد
بستن دل – رنجه ئ جان است
اين شناندن كندنى دارد
برمگر از اين جهان چيزى
برگرفتن ماندنى دارد
زنده را در زندگى درياب
زندگانى مردنى دارد
دور خورشيد ميشود آخر
روزگار سيه نميماند
روز اسپيد ميشود آخر
ماه آيد ز صلخ بر غره
لحظه ئ ايد ميشود آخر
جام خواهد شكست در فرجام
بزم جمشيد ميشود آخر
خظر از زندگى شود بيزار
تندرى از ابر ندوه
شنا ميكرد آهسته
به مرداب فلك نيلوفر مهتاب
به يادم موى شبرنگ تو مى آمد
پريد از لانه چشمم كلاغ خواب
كتاب قسه هاى عشق نو در دست
زه جاى تا به جاى بيخود و مستانه ميرفتم
به روى آتش عشق تو بال ارزوهارا
كشاده همچنان پروانه ميرفتم.
ولى، اى غافل از آشوب احساس خروشانم
كجا رفتى، نميدانم…
دمى كه لولئ شب
اندرون كولبار ابر جا ميكرد
قرس نيمه مه را
خموشى بود در سحرا
غلت گفتم
سداى بود در سحرا
سداى انفجار سينه من بود
سداى تندرى از ابر اندوه و غم ديرينه من بود.
عمر جاويد ميشود آخر